رشت ما

شهید گروهبان یكم هادی رمضانی

شهید گروهبان یكم هادی رمضانی
زندگینامه شهیدرشت گروهبان‌ یکم‌ تکاور شهید هادی‌ رمضانی‌ به‌ سال‌ 1343 در روستای‌ شمسه‌ بیجار دیده ‌به‌ جهان‌ گشود. دوره‌ ابتدایی‌ را در دبستان‌ اسلام‌ پیربازار و دوره‌ راهنمایی‌ تحصیلی‌ را در مدرسه‌ محمدعلی‌ پیربازار‌ سپری‌ کرد و بعد از پایان‌ دوره‌ راهنمایی‌ چند سال‌ به‌ کارکشاورزی‌ پرداخت‌ و بعد از آن‌ در سال‌ 1361 در ارتش‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ استخدام‌ شد و مراحل‌ آموزشی‌ را در پادگانهای‌ تهران‌ به‌ پایان‌ رساند و بعد از مراحل‌ آموزش‌ به‌ کردستان ‌منتقل‌ گردید و سرانجام‌ در بیستم‌ خرداد سال‌ 64 در "بانه‌" به‌ شهادت‌ رسید و پیکر پاکش‌ را در گلستان‌ شهدای‌ مسجد جامع‌ پیربازار به‌ خاک‌ سپردند.شهید رمضانی‌ اخلاقی‌ نیکو داشت‌ با تمامی‌ اهل‌ خانواده‌ با روی‌ گشاده‌ سخن‌ می‌گفت‌ وبا همه‌ خوش‌ رفتاری‌ می‌کرد هیچ‌ وقت‌ خشمگین‌ نمی‌شد زیرا معتقد بود که‌ خشم‌ در انسان‌عصیان‌ به‌ ذات‌ مقدس‌ پروردگار است‌ دوستانش‌ را دعوت‌ به‌ خوش‌اخلاقی‌ می‌نمود و می‌گفت‌:اگر انسان‌ خوش‌اخلاق‌ و خوش‌ سیرت‌ باشد مردم‌ او را دوست‌ خواهند داشت‌. خانواده‌ خود رادر همه‌ حال‌ به‌ توکل‌ به‌ خدا فرا می‌خواند و می‌گفت‌: این‌ دنیا زودگذر است‌ دنیای‌ ما آخرت‌ماست‌ خوشا به‌ حال‌ آن‌ کس‌ که‌ عملی‌ نیکو و شرافتمندانه‌ داشته‌ باشد. وصیتنامه شهید گروهبان یکم هادی رمضانی و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبتة قالوا انا لله و انا الیه راجعون مژده ده و شکیبایان را و آنانکه چون رسید ایشان را مصیبتی گویند: به درستیکه ما از برای خدائیم و بدرستیکه بازگشت کنندگانیم.به نام الله و پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم شکننده کافرین. آن خدائی که بنده کوچک را از خاک بوجود آورد و هم اکنون نیز به خاک می سپارد.سخنم را آغاز می کنم و وصیتم را می نویس. پروردگارا شهادت می دهم که عالم برزخ و قیامت و بهشت و جهنمی وجود دارد و این عالم عالمی زود گذر است. پروردگارا من تنها از تو یاری و مدد می جویم و از تو جداً می خواهم که مرا در انجام وظایف شرعی و اسلامی خودم یاری رسانی. پروردگارا از تو جداً می خواهم که مرا در رده سربازان واقعی امام عصر(عج) قرار دهی. ادعونی استجب لکم زیرا خودت گفته ای بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.حضور محترم حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریفه) و نائب بر حقش امام خمینی و ملت شهید پرور ایران و خانواده شهیدان و خانواده ام (سلام مخلصانه عرض می کنم) پدر و مادر و خواهران و برادران ارجمندم، من نمی دانم چطور و با چه زبانی با شما اندکی به راز بنشینم شاید از طریق نامه بتوانم با شما حرف بزنم ولی در هر حال خدای را سپاس بیکران که درِ رحمت را بر من گشود و جراتم داد که تا از مرگ نهراسم. تاکنون من مرده بودم و در این لحظه پایان، آغاز جهاد و شهادت است که احساس می کنم زنده ام و زندگی و راه غرور آفرین را در پیش روی خود می بینم.پدر و مادر جان این فرزند عزیز و دلبند شما قصد دارد به جبهه حق علیه باطل برود به دلیل اینکه حیات راستین را در عزم و سفر به این جبهه که برای خود تنها راه نجات از این دنیا فانی می دانم و این راه است که مرا به آن وعده های حق تعالی که همان جاودانگی و بندگی محض خداوند تبارک و تعالی است می رساند و این راه خواسته ام بود که رسیدم و امیدوارم که از من راضی باشید.پدر و مادر گرامی می دانم که از فرزند گذشتن مشکل است ولی باید فکر بکنید و ببینید که فرزندتان را در چه راهی از دست داده اید آیا جز این است که اگر شهادت نصیب من شد زندگی اصلی و جاودانی را آغاز کرده ام.پدر گرامی می دانی که مرگ حق است و کسی را گریزی از آن نیست و راهی است که باید رفت پس چه بهتر این کشته شدن شهادت در راه خدا باشد پس از شما می خواهم که از شهید شدنم ناراحتی و شیون نکنید البته می دانم تا حدی ناراحتی دارد ولی در نهایت خدا را شکر کنید و بدانید که کارهای خدا از روی مصلحت می باشد بدانید که اگر در فقدان من کنترل خودتان را از دست بدهید و خدای ناکرده ناشکری کنید پس در توکلتان بخدای شک کرده اید. به خدای توکل کنید و راضی به رضای او باشید و باز هم برادران و خواهران عزیزم هم اکنون که عازم جبهه هستم و می روم که انتقام خون ائمه اطهار و خون شهدای صدر اسلام و شهدای این انقلاب را که رهبری آن به عهده آن پیر بزرگوار آن کوی استوار آن خمینی بت شکن است بگیرم و به باطل ثابت کنم که در مقابل حق و حقیقت کوچکترین قدرتی در وجود پلید خود ندارد می روم که به کاروان آن شهیدان بزرگوار آن بزرگ مردان راستین اسلام آن بندگان صالحی که جان ناقابل خود را با خون خود به خداوند تبارک تعالی تقدیم نمودند بپیوندم. می روم که در آن بهشت رضوان همان بهشتی که در قرآن کریم آن کتاب آسمانی که برای هدایت بشر آمده است و در آن وعده داده است روزی بخورم.برادران و خواهران عزیزم و پدر و مادر گرامی شماها از رفتن من غمگین نباشید و شما برادران چون حسین وار و شما خواهران چون زینب وار و شما پدر گرامی چون علی وار و شما مادر گرامی جانم به فدایت ای مادر عزیزم بهتر از جانم بدان که احساساتت را درک می کنم و می دانم که مرا به حد کمال رسانیده ای و چه شبها سر بالین نگذاشتی و دمی آسوده صرف نکرده ای می دانم که چه خون دلها در پای من خورده ای و چه سختیها در راه من دیده ای و اکنون که به این حدم رسانیده ای آرزو خوشبختی و دامادی مرا در سر می پرورانی ولی مادر جان که نام ترا در اعماق قلبم می نوشتم بدان که مسئله اسلام بالاتر از این حرفها است که میان پدر و فرزندی و مادر فرزندی می باشد مسائل اسلام بالاتر از هر مسائلی حتی مسائل خانوادگی است و از شما مادر و پدر جان خواهش می کنم که بعد از شهادت من زیاد داد و فغان سر ندهید و نگذارید راهی را که فرزندتان رفته است بدون رهرو بماند و در فقدان من بی تابی نکنید و چون فاطمه(ع) و از آن کوه عظیم شجاعت، بردبار بوده باشید و شما نیز حقیقت را ببینید و از رفتن من شاد باشید من به این حقیقت که کوشش انبیاء بر آن بود رسیده ام که همه چیز از آن خدا است و همه چیز به سوی اوست.«به امید آن ثانیه ای که مرگ سرخ که سرچشمه ای از محراب علی و شمشیر حسین(ع) است در آغوش بگیریم» در پایان وصیتم سخنی با بچه های پیر بازار داشتم دوستان عزیز، شما از من بدیها دیده اید و ناراحتیها کشیده اید ولی بالعکس حقیر از شما جز خوبی چیزی ندیده ام پس مرا ببخشید و حلالم کنید. سخنی هم با بچه های شهر و شهرستان داشتم آن بچه های که هنوز هم پرده سیاه از چشمهای خودشان کنار نزدند تا کمی به فکر شهداء باشند در صورتی که برادری توسط گلوله دشمن سر از تنش جدا می شود و برادری که در اثر برخورد با مین تکه تکه می شود و دیگری که تیربارهای سنگین دشمن قلبش را سوراخ سوراخ می کند مگر این عزیزان پدر و مادر ندارند مگر اینها همسر ندارند طفل خردسال این عزیزان چگونه دوری پدر را تحمل کند مگر این جوانها همانند شما آرزو ندارند ولی شماها در شهر و شهرستانها دنبال شهوت رانی و عشق بازی هستید کمی تامل کنید غفلت بس است این پرده تاریک را از چهره ماتم زده تان بردارید تا بشاش و سرافراز باشید ای سروران من امام حسین(ع) از ما انتظار دارد که از دست آوردهای قیام کربلا حفظ و حراست کنیم ای جوانان عزیز علی اکبر و قاسم شهید از ما انتظار دارد لبیک گویان بشتابیم.و ای برادران محصل که در سنگر علم و ایمان در ستیز با جهل و کفر هستید به رزمتان ادامه دهید.در پایان وصیتم، به رهبرم بگوئید که من درس قرآن و جهاد شهادت را در مکتب اسلام آموختم و به آموزگار آموزگارانم بگوئید که من اینگونه در کلاس درس انقلاب حاضر و ناظر بودم و به همکلاسهایم بگویید من تکلیفم را تا آخرین لحظات حساس نیز نوشتم البته نه با قلم بر کاغذ بلکه با خون بر خاکم به پدر و مادر و برادران و خواهرانم و تمام آشنایان من بگوئید که من کارنامه قبولی را با امضاء خون گرفتم و به دیار عاشقان کربلای حسین(ع) پیوسته ام.من که در راه حق جان را فدا کرده ام شهیدم من که میهن را از اهریمن جدا کرده ام شهیدم … برادر کوچکتان – هادی رمضانی